5
Have you ever wondered why some people are successful in business and others are not? Here's a story about one successful businessperson. He started out washing dishes and today he owns 168 restaurants.Zubair Kazi was born in Bhatkal, a small town in southwest India. His dream was to be an airplane pilot, and when he was 16 years old, he learned to fly a small plane.At the age of 23 and with just a little money in his pocket, Mr. Kazi moved to the United States. He hoped to get a job in the airplane industry in California. Instead, he ended up working for a company that rented cars.While Mr. Kazi was working at the car rental company, he frequently ate at a nearby KFC restaurant. To save money on food, he decided to get a job with KFC. For two months, he worked as a cook's assistant. His job was to clean the kitchen and help the cook. 'I didn't like it,' Mr. Kazi says, 'but I always did the best I could.'One day, Mr. Kazi's two co-workers failed to come to work. That day, Mr. Kazi did the work of all three people in the kitchen. This really impressed the owners of the restaurant. A few months later , the owners needed a manager for a new restaurant. They gave the job to Mr. Kazi. He worked hard as the manager and soon the restaurant was making a profit.A few years later, Mr. Kazi heard about a restaurant that was losing money. The restaurant was dirty inside and the food was terrible, greasy and undercooked. Mr. Kazi borrowed money from a bank and bought the restaurant. For the first six months, Mr. Kazi worked in the restaurant from 8 a.m. to 10 p.m., seven days a week. He and his wife cleaned up the restaurant, remodeled the front of the building, and improved the cooking. They also tried hard to please the customers. If someone had to wait more than ten minutes for their food, Mrs. Kazi gave them a free soda. Before long the restaurant was making a profit. A year later Mr.Kazi sold his restaurant for a profit. With the money he earned, he bought three more restaurants that were losing money. Again, he cleaned them up, improved the food, and retrained the employees. Before long these restaurants were making a profit, too. Today Mr. Kazi owns 168 restaurants, but he isn't planning to stop there. He's looking for more poorly managed restaurants to buy. 'I love it when I go to buy a restaurant and find it's a mess,' Mr. Kazi says. 'The only way it can go is up
یک بازرگان موفق
آیا تا کنون اندیشیده اید که چرا برخی از افراد در تجارت موفقند و دیگران موفق نیستند؟ در ذیل داستانی است درباره ی یک تاجر موفق. وی با ظرفشویی شروع کرد و اکنون دارای 168 رستوارن می باشد.زبیر کازی در باتکال شهر کوچکی در جنوب غرب هندوستان متولد شد رویا یش این بود که یک خلبان هواپیما شود و وقتی که 16 سال داشت یاد گرفت که هواپیمای کوچکی را به پرواز در آورد در سن 23 سالگی و تنها با کمی پول در جیبش به ایالات متحده نقل مکان کرد آرزو داشت که کالیفرنیا در صنعت هواپیمایی شغلی بدست آورد در عوض سرانجام کارش به کار برای شرکتی ختم شد که اتومبیل کرایه می داد در حین اینکه آقای کازی در شرکت کرایه اتومبیل کار می کرد اغلب در یک رستوران KFC در مجاورتش غذا می خورد برای اینکه برای غذا پولی پس انداز کند تصمیم گرفت که در این رستوران KFC کاری پیدا کند به مدت 2 ماه به عنوان دستیار آشپزی (کمک آشپز) کار کرد کارش تمیز کردن آشپزخانه و کمک به آشپز بود آقای کازی می گوید این کار را دوست نداشتم اما همیشه بهترین کاری را که می توانستم انجام دهم انجام دادم. یک روز دو تا از همکاران آقای کازی نتوانستند به کار بیایند آنروز آقای کازی کار سه نفر را در آشپزخانه انجام داد. این کار واقعا صاحبان رستوران را تحت تاثیر قرار داد. چند ماه بعد صاحبان رستوران برای یک رستوران جدید نیاز به یک مدیر داشتند. این کار را به آقای کازی دادند. وی بعنوان مدیر سخت کار می کرد و بزودی رستوران سود کرد.چند سال بعد درباره رستوارنی شنید که خسارت می داد. داخل رستوران کثیف بود و غذا بسیار بد، چرب و نپخته بود. آقای کازی از یک بانک پول قرض گرفت و رستوران را خرید. برای شش ماه اول آقای کازی از ساعت 8 صبح تا ساعت 10 شب هفت روز هفته کار می کرد. وی و خانمش رستوران را تمیز می کردند به جلو ساختمان مدل جدیدی دادند و آشپزی را بهبود بخشیدند.نیز سخت کوشیدند که مشتریان را راضی کنند. اگر کسی مجبور می شد بیش از دو دقیقه برای غذایش منتظر شود خانم کازی به او یک سودا(آب معدنی) مجانی می داد طولی نکشید که رستوران سود داد.یک سال بعد آقای کازی رستورانش را با منفعت فروخت با پولی که بدست آورد سه رستوران دیگر خرید که ضرر می دادند. دوباره این رستورانها را تمیز کرد، غذا را بهبود بخشید مجددا کارمندان را آموزش داد طولی نکشید که (خیلی زود) این رستورانها هم سود دادند.اکنون آقای کازی مالک 168 رستوران است اما قصد ندارد که در این نقطه توقف کند دنبال خریدن رستورانهای دیگری است که به شکل ضعیف مدیریت می شود (اداره می شود) آقای کازی می گوید عاشق اینم که بروم رستورانی بخرم که آشفته است تنها راهی که می توانم بروم به طرف بالاست.
میوه در انتهای کمال می افتد و برگ در انتهای زوال.