تبليغاتX
مدیریت"علم دانستن،هنر توانستن"

 دکترعلي شريعتي

خدايا ؛ به من زيستني عطا کن که درلحظه مرگ بربي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم، و مردني عطا کن که بر بيهوده گيش سوگوارنباشم براي آنکه هرکس آنچنان مي ميرد که زندگي کرده است.

+ نوشته شده توسط در Mon 18 Jun 2007 و ساعت 0:49 |

ساموئل اسمایلز: برای شناکردن به سمت مخالف جریان رودخانه قدرت و جرات لازم است و الا هر ماهی مرده ای می تواند درجهت جریان آن حرکت کند.

فیثاغورث: آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه به گفتار ، چه اکثر مردم زشت کردار ، نیکو گفتارند.

آلبرت انشتین: افکار بزرگ همیشه با مخالفت شدید و خشونت بار افکار طبقه عوام روبرو بوده اند.

+ نوشته شده توسط در Mon 11 Jun 2007 و ساعت 8:52 |

امروز محل خدمتم را ترک کردم و گوشیم رو خاموش. تا بنحوی اعتراضم رو اعلام کنم.

هرچند «اینجا ایران است» و منتقدین بسياري معتقدند نظریه پردازی های غربی کاربردی در اینجا ندارد، با این حال به نظر می رسد در شرايط زير هر فرد غير «محافظه كار» (همان روبه مزاج سابق) تصميم به ترك سازمان خواهد گرفت:

۱. شغل و یا محیط کار به شکلی كه ما انتظار داریم نباشد.

۲. با شغل احساس تناسب نکنیم.

۳. مافوق ما در نقش مربی ظاهر نشده و حرف ها و رفتاری که موجب بهبود ما شود نزده و از خود نشان ندهد.

۴. رشد و پیشرفت ما بسیار اندک باشد.

۵. احساس مورد توجه قرار نگرفتن و ارزیابی نادرست، به صورتی که حق ما بیش از آن بوده، به ما دست دهد.

۶. از بابت حجم کاری زیاد و بروز عدم توازن در کار و زندگی دچار تنش و استرس شویم.

۷. به مافوق و مدیران ارشد سازمان بی اعتماد و بدبين شویم.

 

درباره ي اين هفت علت، در کتاب ارزشمندی با همين مضمون مطالب بيشتري جستجو كنيد.

منبع:http://hr.blogfa.com

+ نوشته شده توسط در Fri 1 Jun 2007 و ساعت 0:35 |

در کتاب عادت هشتم، استفان كاوي مدل جالبی ارايه كرده است كه در عين سادگي بسياری از پرسش هاي موجود در مديريت منابع انساني را پاسخ مي دهد. براين اساس انسان كامل داراي چهار بعد است: جسم، ذهن، دل و روان. انسان كامل براي تكامل اين چهار بعد تلاش مي كند. كاربرد سازماني اين مدل زيباست:

  • جسم هر انساني خواهان حقوق و مزاياي منصفانه است.
  • ذهن هر انساني در سازمان فرياد مي زند: از من بطور خلاق استفاده كن.
  • دل در پي رفتار مهربان و توجه به عواطف است.
  • و روان خدمت به نيازهاي انساني به صورت اخلاقي را مي طلبد.

اگر هركدام از اين نيازها برآورده نشود وضعيت عدم تعادل پيش مي آيد و لاجرم آدمي ناگزير از نشان دادن واكنش است:

سركشي، از زير كار در رفتن، بدخواهي، زد و بند، افسردگي، فسيل شدن و ...

در عوض، انسان كامل در سازمان، با تمام وجود متعهد به كار است و با هيجاني خلاق منافع خود، سازمان و جامعه را تحقق مي بخشد.

منبع:http://hr.blogfa.com

+ نوشته شده توسط در Fri 1 Jun 2007 و ساعت 0:32 |
مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد
+ نوشته شده توسط در Fri 25 May 2007 و ساعت 16:46 |

در گنجينه مديريت بر فلبها حكايتي ديدم كه با حال و احوال اين روزهاي مردم ايران زمين همخواني كامل دارد. امروزه مردم ايران زمين براي گرفتن كارت سوخت به اداره پست هم نمي آيند. آنها فقط در حال قدم زدن در پارك و تنفس هواي پاك و بدون الودگي كارت سوخت خودرو را تحويل ميگيرند به انضمام يك بسته شكلات و يا شيريني. نگاه كنيد:

((مديريت بر قلبها نوشته كن بلانچارد))

Eagles flourish when they’re free to fly.

شاهيني ميشكفد(پيشرفت ميكند) كه در پرواز كردن ازاد باشد.

كن بلانچارد:

از لحظه ورد به اداره راهنمايي و رانندگي براي دريافت گواهينامه تازه بجاي گواهينامه گم شده ام، با خشرويي پذيرفته شدم"خوش امديد،انگليسي گفتگو مي كنيد يا اسپانيولي؟" سپس به سوي كارمند ديگري راهنمايي شدم كه با لبخند پرسيد چه خدمتي مي توانم بكنم؟ نه دقيقه بعد با گواهينامه موقت آماده ترك آنجا بودم. با شگفتي گفتم اين اداره آن اداره اي نيست كه من بخاطر دارم. چه اتفاقي افتاده است؟ كارمند راهنما به نقطه اي اشاره كرد و گفت مديرمان را نديده ايد؟ من به سوي ميز بزرگي كه در وسط سالن قرار داشت رفتم تا رئيس را ببينم.همه چيز بود غير از رئيس سنتي.مدير توضيح داد كه ماموريتش "بازسازماندهي اداره براي انجام كار بروزر(بهنگام) است." متعهد بودن اين مدير براي خدمت به شهروندان آشكار بود.

شاهين ها مشتريان شيفته مي آفرينند و من با چنين احساسي آنجا را ترك كردم.

 

پس از خواندن اين خاطره احساس كردم پرنده اي هستم كه در آسمان آبي خيال بسيار سبكبال به پرواز در آمدم.احساس لذت با تمام وجود. و وقتي به پايان رسيد مانند پرنده اي كه با تير شكار شده از اوج آن آسمان آبي سقوط كردم.

اين روزها مردم ايران كه سالهايي همچون سال نهضت خدمت رساني،سال وحدت ملي،سال عدالت علوي، سال قيام حسيني و نهضت عاشورايي و ... تجربه كرده اند در پي گرفتن كارت سوخت خودرو خود از ناموس خود مي گذرند و كسي نيست كه عزت و غرور اين مردم را محترم بشمارد. اين مردم در سردرگمي هاي كلافه كننده حماقت مديران عالي دستگاه دولتي زير دست پاي نامردمي ها و جنايت ايشان سر تعظيم فرود آورده و غرور انساني خود را از بين رفته مي بينند. امروز شما براي گرفتن كارت سوخت 9 دقيقه نه 9000دقيقه نه 90000000000 نفرساعت را از بين رفته مي بينيد. امروز ميبينيد كه پيرمردي رنجور از استاني در شرق كشور به غرب رفته تا زير چتر ندانمكاري مديران اصلح اين جامعه عزت خود را از دست رفته ببيند. چه كسي ميگويد كه ناموس يعني خواهر يعني مادر؟ چه كسي ميگويد ناموس يعني وطن؟ وقتيكه شخصيت و بزرگي و انسانيت يك انسان در زير پرچم عدالت شعار و خيانت محور له ميشود. آيا ارزش انساني در اين است كه با چاپلوسي و منت و التماس حقي كه از روز روشنتر است را به قيمت از دست دادن شرف و بزرگي مقام انسان به دست بياورد؟ چه كسي ميگويد ناموس يعني موي بيرون زده از چارقد خواهر من؟ چه كسي ميگويد ناموس يعني جدايي خواهر من از مرد هوسران و چشم آلوده در حاليكه خواهر من بايد براي گرفتن حق خود يا خفه بماند يا چون لاشه هاي متحرك در صفهايي به بلندي بيشعوري برخي مديران كشورم تنه به تنه مردان هوسباز و پشت در روي ايشان براي گرفتن كارت هوشمند سوخت بي هوش و بي رمق چون گدايي بي غيرت دست دراز كند؟

اينست خدمت صادقانه؟ اينست بزرگداشت مقام زن؟ اينست عزت و غرور ملي؟ اينست طرح تكريم ارباب رجوع؟ پس آن 9 دقيقه چيست؟

بگذريم كه بايد گذاشت و گذشت. اما تا كي بايد هزينه اينهمه ندانمكاري و بلاتكلفي اين مديران پرداخت شود آنهم با قيمت له كردن انسانيت؟

خدايا تو شاهدي كه ما چون كفتار به جان مردمي افتاده ايم كه سطح فرهنگشان در پايين ترين رده فرهنگ جهاني جاي دارد. ما در صفهاي طولاني حماقت مديران مايستيم و فقط تحمل ميكنيم. ما حقوقمان را با منت ميگيريم. و در فرهنگ ما آنانكه راههاي فرار از قانون را ميدانند قهرمان محسوب مي شوند. آنانكه به واسطه تضييع حقوق ديگران در كاخ مي نشينند به عنوان كريمان جامعه ياد ميكنيم. ما در فيلمهايمان دختران بيوه و شكست خورده  و دختراني كه براي نوكري ثروتمندان از فروش تن واهمه اي ندارند را با چادر نشان ميدهيم و دختران قهرمان و دانشمند و با غيرت و ورزشكار را بدون حجاب و بعد در خيابانهايمان با چوب و چماق فرهنگ صحيح استفاده از چادر و حجاب را به نسل جوان اموزش ميدهيم. همه اينها كه گفته شد فقط قطره اي از فرهنگ و شعور و مديريت ايراني در عصر حاضر بود.

پيدا كنيد پرتقال فروش را.

پاورقي:

قبول داريم كه برخي از مردم فرهنگي غني دارند.

قبول داريم كه همه مثل هم نيستند

قبول داريم كه همه مديران هم احمق نيستند.

قبول داريم هميشه نبايد نيمه خالي ليوان را ديد.

قبول داريم كه بعضي ها نيز هستند كه تلاش ميكنند مشكلات حل شود.

قوبل داريم كه  خبر آمد خبري در راه است.

+ نوشته شده توسط در Tue 22 May 2007 و ساعت 9:58 |


Powered By
BLOGFA.COM